نوروز87

علیرضا

  • 03:59:28 ق.ظ on آوریل 1, 2008 | # | 3
    برچسب‌ها

    به قول آقا محمد اول خودت شروع کن تا ما هم گرم بشیم…!
    چشم

    به اعتراف این جانب توجه فرمایید
    :
    یادمه اون قدیم مدیما که از کاربرهای خیلی خیلی آماتور بودم توی مدرسمون چهار، پنج تا سیستم بود که به اینترنت دسترسی داشتند و فقط مخصوص دبیران و مدیر و امثالشان بودند و به بچه ها این اجازه داده نمیشد که حتی از پشت پنجره به مانیتور سیستم ها نگاه کنن
    …!
    اما من با یکی از همکلاسی ها که یه چیزای خیلی خیلی اندک از کامپیوتر سرمان میشد و کمی هم از نظر انظبات و درس نسبت به بقیه بالاتر بودیم، با تایید پدرمان این اجازه به ما داده شد که در بعضی از زنگ های مدرسه از آن سیستم ها استفاده نماییم البته جهت اینترنت…! و در آن زمان در کمتر خانه ای میشد یک سیستم که به اینترنت دسترسی داشته باشد را یافت
    …!
    آن زمان سایت هایی مانند یاهو در زبان ها جاری بود و ماهم که اصلا از کار آن هیچ سر در نمی آوردیم اما برای امتحان وارد این سایت شدیم

    البته یادم هست که یاهو روی صفحه ی خانگی مرورگر اون سیستم ها بود و با بازکردن مرورگر خودبه خود وارد آن میشدیم… این امر موجب شده بود که ما سایت یاهو را دروازه ی اینترنت تصور نماییم و بعد از رفتن به این سایت ارد سایت های دیگر شویم

    همین طور روزها میگذشتند تا این که گوگل عزیز راه اندازی شد
    …!
    و بعد از چند وقت صفحه ی خانگی آن سیستم ها روی گوگل دات کام تنظیم شد

    ما هم از همه جا بی خبر اومدیم و مرورگر رو باز کردیم و منتظر ماندیم تا دربازه ی اینترنت نمایان شود اما
    …!
    با دیدن گوگل بی اختیار گفتیم
    :
    “اوووووووووووووووو… اینترنت عوض شده…!!!”
    و تا مدتها هرکس و ناکسی را که میدیدیم میگفتیم دیدی اینترنت عوض شده
    …!
    دیگران هم با شنیدن حرف های ما یا نمی فهمیدند که درباره ی چی حرف می زنیم و یا می فهمیدند و به هیکلمان میخندیدند

    تا این که سال ها بعد کمی حرفه ای تر شدیم و فهمیدیم چه حماقتی میکردیم و هی به خودمان میخندیدیم

    اعتراف از این بانمک تر در خاطرات این جانب پیدا نشد… اگر خوشتان نیامد حلالمان کنید

     

Comments

  • شبستان 6:19 ق.ظ on آوریل 1, 2008 | # | پاسخ

    فکر کردم یه چیزی تو مایه‌های زندگی‌نامه بیل گیتس باشه که آخرش از مدرسه اخراجتون کنن! بچه مثبت! درس خون!
    ____________
    علیرضا در جواب گفت:
    آره خودم هم یه لحظه فکر کردم بیلی هستم…!
    البته اونقدرها هم مثبت و درس خون نیستم منتها تو اون مدرسه ما به چشم می اومدیم…!

  • محمد 9:14 ب.ظ on آوریل 1, 2008 | # | پاسخ

    :) ) خیلی جالب بود! یاد کلاس برنامه نویسی بخیر! استاد مریض بود و سر کار عملی می‌خوابید و ما هم با کامپیوترها بازی می‌کردیم!

  • شیخ الشیوخ 8:18 ب.ظ on آوریل 5, 2008 | # | پاسخ

    املا چند می گرفتی برادر؟
    کمی هم از نظر انظبات و درس نسبت به بقیه بالاتر بودیم، :!:


Leave a Comment