Updates from ع. آرام RSS
-
07:08:56 ب.ظ on مارس 11, 2009 |
همین حالا که نگاه کردم دیدم برخلاف چند هفته یا چندروز قبل که تعداد بازدیدکنندهها از انگشتان دست بیشتر نمیشد حالا کمی بیشتر شده یعنی به سی و دوتا رسیده! تعداد اضافه شده ولی هنوز سکوت برقراراست و کسی حرف نمیزند! چرا؟ عید نزدیک است، یا اینجا یا جای دیگر به استقبال نوروز 88 برویم. اگر مجلسی جای دیگر برقرار کردید آدرس آنرا به همه بدهید. تجربهی دکتر مزیدی را تکرار کنید. منتظر کسی هستید؟ چرا شما اولین نفر برای شکستن سکوت نمیشوید؟ طبیعت، بهار، نوروز و عید ما ایرانیها تجدید میشود، سال خوبی داشته باشید. این هم یک پیام برای کسانی که دنبال بهانهئی برای شاد بودن هستند:
“شاد بودن بزرگترین انتقامی است که از زندگی میشود گرفت!”
-
12:54:31 ب.ظ on فوریه 14, 2009 |
سلام بر همه. کمی مانده تا یکسال از نوروز 87 دور شده باشیم امّا میشود از هم دور نشد زمان چیزی نسبی است. دکتر مزیدی این بنا را گذاشت دستش درد نکناد! کاش میشد از ابتدا اسم این وبلاگ را میگذاشتند نوروز و زمانی برای آن قائل نمیشدند تا بشود هرسال ادامهاش داد حالا دوکار میشود کرد؛ یا همین را ادامه داد یا وبلاگی دیگر برای نوروزی که در راه است ساخت امّا حیف است یک جوری به هم نچسبند! دوستان فکری، چارهئی، پیشنهادی چیزی دارند؟ حتماً دارند. منتظر میمانیم البته نه زیاد نوروز نزدیک است. در ضمن به مطلبی که در هفتشهر عشق راجع به پتیشن برای قراردادن نوروز در سالنمای سازمان ملل بعنوان روز رسمی نوشتهام مراجعه فرمائید. آدرس را که دارید؟ سون سیتیز آو لاو وردپرس دات کام! وقتی اینجا از هایپرلینک نمیشه استفاده کرد اینجوری مینویسم! شما سخت نگیرید.
-
10:07:27 ق.ظ on آوریل 6, 2008 |
“آجرپاره”انداز را پاداش جفنگ است!
درجواب محمد جان، با پوزش :
“آرام” دگر شعر زخود دَر وَ نکرد!
چون رفت سفر، گذاشت میدان نبرد
او شعر سرود، دیگران معریدند
گردید تنور شعر افسرده و سرد
گپی دوستانه با دوستان:
“آرام” که شعر خوب دائم میبافت
برعکس، حریف او شدیداً میلافت!
از معر حریف جمله تعریفیدند!
او نه نقد هارد دریافت نه سافت!
این هم شعری نوروزانه ولی اندوهانه!
نوروز گذشت و سال سر خواهد شد
از محنت دوست، چشم، تر خواهد شد
یک کهنه برفت و نو بجایش آمد
یعنی که به است یا بتر خواهد شد؟!
-
06:45:17 ق.ظ on مارس 20, 2008 |
نوروز، شکوهمندترین جشن قوم ایرانی بر شما مبارک باد!
-
01:53:36 ب.ظ on مارس 17, 2008 |
بین جوونای سابق اصطلاحی متداول بود که وقتی کسی یا کسانی رو به بازی نمیگرفتند، طرف برمیگشت به بقیه میگفت: پس ما اینجا مدادیم؟ یا بوقیم! مداد، سمبل بیخاصیتّی بود یا غریبه بودن یا منزوی بودن و خیلی چیزهای دیگه…! و البته بیشتر، مظلومیت! همونطور که قلم (اسم دیگهی مداد!) هست! بوق هم بمفهوم صدا و فریاد و حرف زدن و ایستادگی و ازاین قبیل. دقّت که بکنیم، هردو از یک قماشاند و درطول تاریخ، باوجود اینکه هردو کارآئی زیادی داشته و دارند، از سوی “دیگران” چندان روی خوشی به اونها نشون داده نشده، و مظلوم واقع شدهاند! البته هردو معنا و مفهوم وسیعتری دارند که میشه یه پست مستقل خرجشون کرد! و نمیدونم چرا سابق “مداد” و “بوق!” درست خلاف معنا و مفهومی که در اصل دارند، به کار میرفتهاند. حالا هم نمیدونم جوونا بجای مداد چه کلمهئی بکار میبرند! درحالی که فرضن همونی که ازحکایت و شعرخوشش نمیاومده وبه شاعر یا راوی نیش یا متلک از خودش دَر وَ کرده بیده! و از مباحث فنی و باصطلاح علمی محض لذت میبرده، هردو از مداد یا قلم استفاده میکرده یا میکنند. حالابرحسب مورد، بوق پیشکش! هرچی هست خصوصیاّت اونها از نظر تندی و تیزی و شکل ظاهری و باطنی! یکی باید باشه. این آخرسالی، خواستم من هم به سبک بقیه، به همهی دوستان مهربان و صمیمی یا متلکگو و قدیمی! عیدی بدم، اونم بدون پیششرط و پسشرط! میدونین عیدی من چیه؟ یه مداد! لطفن به وبلاگ هفتشهر عشق برید و عیدیتونو بگیرید(آخرین پست سال 86) عیدتون مبارک. http://7citiesoflove.wordpress.com
-
05:59:56 ب.ظ on مارس 14, 2008 |
چند وقت پیش، تعدادی ضربالمثل در وبلاگ هفتشهر عشق گذاشتم و حالا که نزدیک عید است و با آمدن نوروز، بازار ماچ وبوسه داغ میشود، دیدم بد نیست چند ضربالمثل هم با محوریّت بوسه! اینجا بنویسم. بیشتر اینها را بجز شعر اوّل، از کتابچهئی که اسمش را نمیدانم، چون صفحات اوّل و آخر آن افتاده ولی نویسنده یا گردآورندهی آن مهرداد مهرین است، گرفتهام. شلاقاش هم پای خودش!
- دزدی بوسه عجب دزدی پرمنفعتیست، که اگر بازستانند دوچندان گردد.
- زن را اگر نبوسند، زیبائیاش را زود ازدست میدهد!
- دستی را که نمیشود برید، باید بوسید! (مخالفم!)
- بوسه، زنگ اِخبار است به…(سانسور شده!)
- زخم معشوق را بوسهی عاشق التیام میدهد نه نسخهی پزشک!
- زنها از دادن یک بوسه دریغ میکنند، ولی وقتی گرفتی دیگر تورا رها نمیکنند!
- شیرینترین بوسهها بوسهی دزدکی است!
- تا کسی لب پیش نیاورد، بوسه ممکن نمیشود!
- یک بوسه هرقدر هم بیصدا باشد، باندازهی یک توپ صدا میکند!
- بوسهی مرد بیسبیل مثل نان بیپنیر است!
-
08:19:42 ق.ظ on مارس 14, 2008 |
این شعر را نوروز دوسال قبل که سال سگی! بود سرودم. تازه سال خروس تمام شده بود و سال سال سگ بود! سال بعد هنوز نمیدانم سال چیست. اینها را قدیمیها از خودشان دَر وَ کرده بیدن!، درست یا غلطاش گردن خودشان! در ضمن در شعر، کلمهی “ساوجبلاغ” آمده، که بخاطر کمبود قافیه بوده! به ساوجبلاغیها برنخورد و یکوقت تظاهرات راه نیاندازند! (البته در یکی از فرهنگهای لغات فارسی در مورد اینکه در زمانهای دور، آنجا! اقامتگاه شیطان بوده چیزی خواندم، حالا درست یادم نیست. باید دوباره تحقیق کنم و بنویسم. یعنی درواقع برای خودم دشمنتراشی کنم!)
آمد خبر بهار شد و غم زباغ رفت
بلبل نشست بر سر شاخ و کلاغ رفت
سال سگی بیامد و سال خروس شد
از سینه آه و از تن ما جای داغ رفت
صحرای دل ز نور محبت جلا گرفت
قمری ترانه خوان شد و آوای زاغ رفت
اینک فرشته از سر رحمت گشوده بال
شیطان فرار کرد و به ساوجبلاغ رفت!
شو بی خیال تا گذرد سال بر تو خوش
“خوشبخت آنکه کره خرآمد الاغ رفت!”
-
05:53:06 ق.ظ on مارس 13, 2008 |
دوست عزیز جناب کشوری. ما از قبل کمی تا حدودی با هم آشنا شدهبودیم! یادتان هست؟ نکتهئی که اشاره کردید، البته مورد تأیید من هم هست؛ باید موضوع خاصّی را مورد توجه قرار بدهیم و آقای دکتر مزیدی در پیشنهاد خودشان گفته بودند “با محوریت نوروز87″ پس تا اینجا بحث روشن است. ولی دیدهاید نوازندهئی که میخواهد سازی بنوازد، ابتدا سازش را کوک میکند و دلنگ دلنگی میکند که توی هیچ دستگاهی نیست؟ هنوز 87 هم نیامده تا بفهمیم چه حال و هوائی دارد تا براساس آن سازمان را کوک کنیم! سال خوبی در پیش داشتهباشید.
-
09:16:22 ب.ظ on مارس 12, 2008 |
رفته بودم جشن تولد بچهی یکی از بستگان، همین حالا برگشتم…همه سرگرم صحبت دربارهی پروژههای خود و موبایل جدید و ماشینی که تازه خریدهبودند و اینکه کدام بانک بهرهی بیشتری میدهد، و عیدی امسال کارمندان دولت چند است، و گوشت کیلوئی چند شده و غیره…بودند. بچهی دوسالهئی که جشن تولدش بود، بیخیال با اسباببازیهای نو که تازه کادو گرفته بود کیفی میکرد و توجهی به حرفهای دیگران نداشت…دیدم دنیای کودکی عجب دنیای زیبا و پاکیاست. حیفم آمد مطلب کسل کنندهئی اینجا بگذارم. بیشترفکرم رفته بود دنبال شعر و نکاتی دربارهی نوروز، امّا صدای دینگ کوتاهی آمد. فهمیدم ایمیل جدیدی رسیده. در واقع مطلب با پای خودش آمده بود. این قطعه را دوستی بنام آقای فاطمی از آلمان فرستاده و او هم از دیگری دریافت کرده و همینطور…به کجا میرسد نمیدانم. این هم نمیدانم این فضا گنجایش مطلبی چنین طولانی را دارد یانه هنوز حساب دستم نیامده:
بدینوسیله رسماً از بزرگسالی استعفا میدهم! و مسئولیتهای یک کودک هشتساله را میپذیرم!
میخواهم به یک ساندویچفروشی بروم و فکر کنم که به یک رستوران بزرگ پنج ستاره رفتهام!
میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتراست چون میتوانم آنرا بخورم!
میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
میخواهم با بچهها درون یک چالهی پرازآب بازی کنم یا بادبادک خودرا در هوا پرواز دهم.
میخواهم به گذشته برگردم؛ وقتی همهچیز ساده بود، زمانی که داشتم رنگها، جدول ضرب و شعرهای کودکانه یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم چه چیزهائی نمیدانم و هیچ اهمیتی نمیدادم.
میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
میخواهم باور کنم که هرچیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگیهای دنیا بیخبر باشم.
میخواهم دوباره به همان زندگی سادهی خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و…
میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمهی محبتآمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به پاکی باران، وبه…
این دستهچک من، این کلید ماشین، این کارت اعتباری من، و بقیهی مدارک …همه مال شما!
من رسماً از بزرگسالی استعفا میدهم!