Updates from Maryam RSS
-
12:31:37 ب.ظ on آوریل 6, 2008 |
این اعتراف که می کنم رو اگه فامیلا بفهمن کارم ساخته س! مخصوصا اون کسی که اون بلا رو سرش اوردم!
فکر کنم 10 سالم بود که با یه سری از بچه های فامیل خونه مادربزرگم بودیم. همه بعد از غذا رفتن خوابیدن جز من. من کلا بعد از ظهرا خوابم نمی بره. اتفاقا اون روز یکی از این پسرا هم من رو اذیت کرده بود می خواستم تلافی کنم. رفتم آشپزخونه که یه هله هوله ای پیدا کنم و بخورم که یهو چشمم به یه شیشه عسل افتاد. شیشه عسل رو برداشتم و رفتم بالای سرش و همه عسلا رو ریختم رو سرش. اتفاقا موهای بلندی هم داشت. همون موقع نفهمید. بیدار که شد الم شنگه ای به را انداخت. چند بار موهاش رو شست اما هنوز موهاش نوچ بود. آخرسر مجبور شد بره کچل کنه! هنوزم هیچ کس نفهمیده اون کار رو من کردم! اسمایلی خنده های شیطانی، موذیانه و بدجنسانه و البته اعتراف گرایانه ( برای آشنایی با این اسمایلی و اسمایلی های مشابه به توییتر بپیوندید! :دی)
-
07:54:41 ب.ظ on مارس 19, 2008 |
Have a year white as milk, soft as silk, sweet as honey and full of money!!!
سال نو مبارک
-
02:50:50 ب.ظ on مارس 13, 2008 |
سلام! خوشحالم که اولین پستم توی وردپرس رو تو این ویلاگ گروهی شبه توییتر می نویسم. فعلا که تو پروژه انتقال وبلاگم از بلاگر به وردپرس شکست خوردم!
این قسمت از یکی از شعرهای شاملو رو داشته باشید تا بعد! البته ممکنه یک کم غمناک باشه اما به گفته خود شاملو “در انتهای اندوه دریچه ای روشن گشوده است”.
بهار خنده زد و ارغوان شکفت در خانه
زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن
خاصه در بهار